نو بهار است …
علم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشکر سرما ز سَرِ ما برخاست
بر عروسان چمن بست صبا هر گهری
که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
تا رباید کُلهِ قاقم برف از سر کوه
یزک تابش خورشید به یغما برخاست
طبق باغ پر از نقل و ریاحین گردید
شکر آنرا که زمین از تَبِ سرما برخاست
این چه بویی است که از ساحل خُلَّج بدمید
وین چه بادی است که از جانب یغما برخاست
چه هوایی است که خُلدَش به تحسّر بنشست
چه زمینی است که چرخش به تولّا برخاست
طارم اَخضر از عکس چمن حمرا گشت
بس که از طرف چمن لؤلؤ و لالا برخاست
موسم نغمه ی چنگ است که در بزم صبوح
بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست
بوی آلودگی از خرقه ی صوفی آمد
سوز دیوانگی از سینه ی دانا برخاست
از زمین ناله ی عشاق به گردون بَر شد
وز ثری(=ثرا) نعره ی مستان به ثریا برخاست
عارف امروز به ذوقی بَرِ شاهد بنشست
که دل ذاهد از اندیشه ی فردا برخاست
هر دلی را هوس روی گلی در سر شد
که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست
گوییا پرده ی معشوق برافتاد از پیش
قلم عافیت از بلبل شیدا برخاست
هر کجا طلعت خورشید رخی سایه فکند
بی دلی خسته کمر بسته ز جوزا برخاست
هرکجا سروقدی چهره چو یوسف بنمود
عاشقی سوخته خرمن جو زلیخا برخاست
با رخش لاله ندانم به چه رونق بشکفت
با قدش سرو ندانم به چه یارا برخاست
سر با بالین عدم باز نِه ای نرگس مست
که زخواب سحر آن نرگس شهلا برخاست
ز سخن گفتن او عقل ز هر دل برمید
عاشق آن قدِ مستم که چه زیبا برخاست
روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف
گفتی از روز قیامت شب یلدا برخاست
سعدیا تا کی از این نامه سیه کردن بس
که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست